ستوه ---فریدون مشیری

ستوه

 

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز ؟

 

شهر را گویی نفس در سینه پنهان است.

شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد.

آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است.

روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست !

آفتاب از اینهمه دلمردگی ها روی گردان است.

بال پروازمان بسته است.

هر صدایی را زبان بسته است.

زندگی سر در گریبان است!

 

ای قناری های شیرین کار

آسمان شعرتان از نعمه ها سرشار

ای خروشان موج های مست !

آفتاب قصه هاتان گرم !

چشمه آوازتان تا جاودان جوشان!

شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست

زیستن را – در چنین آلودگی ها- زاد و برگش نیست

 

ای تپش های دل بی تاب من !

ای سرود بی گناهی ها

 

ای تمناهای سرکش !

ای غریو تشنگی ها

 

در کجای این ملال آباد

من سرودم را کنم فریاد؟

 

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟

/ 0 نظر / 27 بازدید