شیشه ای می شکند

شیشهای می شکند ... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید...شاید اینرفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه یپنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خندهکنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید... از خودم می پرسمآیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟

/ 4 نظر / 6 بازدید
مهدی

سلام متن هاي زيبايي انتخاب مي كنيد . لذت بردم

سما

اومدم بگم ممنون از پیام زیباتون فعلا...

مشتی آریا

"از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟" کودک بازیگوش و شیشه ی خاموش، هر دو گفتند نشنیدی! ارزشت در خویشتن است. [چشمک]